آه!
باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد
بيستون بود و تمناي دو دست
آزمون بود و تماشاي دو عشق
در زماني چو كبك
خنده مي زد«شيرين»
تيشه مي زد«فرهاد »!
نتوان گفت به جانبازي «فرهاد»، افسوس
نتوان كرد زبي دردي «شيرين» فرياد
كار «شيرين» به جهان شور برانگيختن است
عشق در جان كسي ريختن است!
كار «فرهاد»
برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با كوه درآويختن است.
رمز شيريني اين قصه كجاست؟
كه نه تنها شيرين
بي نهايت زيباست!

