تبليغاتX
به نام آنکه

مانده تا برف زمين آب شود.

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات.


مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.

در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد.

پس چه بايد بكنيم

من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم

رنگ را بردارم

روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم.

                                                                                                           (سهراب سپهری)

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 13:2 |

کاروان رفته بود و دیده ی من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده می زد به درد و رنجم ، اشک
شعله می زد به تارو پودم، آه
 
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید زندگانی من
رفته بودی و مانده بود به جا
شمع افسرده ی جوانی من
 
شعله ی سینه سوز تنهایی باز چنگال جانخراش گشود!
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود
 
چه وداعی ! چه درد جانکاهی
چه سفر کردن غم انگیزی
نه فشار لبی ، نه آغوشی
نه کلام محبت آمیزی
 
گر در آنجا نمی شدم مدهوش
دامنت را رها نمی کردم
وه چه خوش بود کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمی کردم
 
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستیم سوخت در آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
 
وای بر من ف نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت،
چه بگویم، فشار غم نگذاشت
که بگویم: خدا نگهدارت!
 
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه می لرزید،
روح من تازیانه ها می خورد
به گناهی که : عشق می ورزید!
او سفر کرد و کس نمی داند،
من در این خاکدان چرا ماندم
آتشی بعد کاروان ماند،
من همان آتشم که جا ماندم
                                                                               (مشیری)

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 12:47 |

 آری زندگی یعنی همین.

 زندگی یعنی غروب لحظه ها.
زندگی یعنی هزاران آه دل.
یعنی از دریای بی پایان عشق.
جرعه ای نو شید و بر ساحل رسید.
زندگی یعنی که باید آب شد قطره قطره بر دل دریا چکید.
زندگی یعنی که در دریای غم صبر کرد و غرق شد.
 
زندگی یعنی نگاهی بر رخی.
زندگی یعنی که تنها تر شدن.
زندگی یعنی که عاشق تر شدن.
 
زندگی یعنی که با خود بی ریا.
 
بی ریای بی ریای بی ریا .
زندگی یعنی که عاشق بود و مرد.
زندگی یعنی که باید تا ابد چشم در راه یکی داد و ندید.
زندگی یعنی که با اشک دو چشم     دیده را بر هم نهیم و   دل برفت.

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 12:45 |


انان چه احمقند
انان كه عشق را
تنها به سوي خويش
    
اصرار مي كنند
 
خود را ميان تن
شب را ميان من
                  
من را ميان خود
                                    
تكرار مي كنند
ليلاي خسته را
   
از انتظار جسم
   
از شانه هاي يار
بيزار مي كنند
وقتي به هر هوس
              
در بازوان لمس
چيزي شبيه عشق
ايثار مي كنند
با نغمه هاي دل
شوري اگر تپيد
او را به راه خويش
اجبار مي كنند
انان كه روز و شب
از انتهاي روح
خود را كه مرده اند
           
اقرار مي كنند
انان چه كوچكند…….
 

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 12:44 |

از غم عشق چه مي بايد كرد ؟
به دمي
ديداري
مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي
ميتوان
تشنه جانبازي شد
مي توان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد
مي توان داغ شد و
شعله كشيد
از جهنم گذري كرد
و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
و از عطش فرياد زد
آخرين عشق كجابود
كه در فصل خزان دل ما آمد و گل كرد ؟
آخرين عشق كجا بود
كه در غروب ما تازه طلوع كرد ؟
و ايا اين
خاتمه تازه اوست ؟
اخرين عشق كجا بود
كه امروز عيان شد ؟
اين راز دل مارا
اين راز دل مارا
چه راحت بيان شد
از عشق چه دارم من ؟
از عشق چه دارم من امروز عصاي دست
افسوس و صد افسوس
يك بار دگر بن بست
اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پاييزي
بارانهاي بهاري
برگهاي زرد
و يا
شكوفه هاي ارغواني ؟
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره را
به خاطره ها بسپار
تا پايان
پايانها مانده
اين است زندگي
اين است روزگار

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 12:42 |

از کدوم آينده صحبت میکنی

از کدوم روزای بی خورشید من

از کدوم چشمی که روشنايی داشت

از کدوم نگاه ناامید من

از کدوم صدا به آواز میرسی

تو کدوم قصه به پرواز می رسی

از کدوم پایان بی سوال من

داری به نقطه آغاز میرسی

از کدوم در میرسی که بسته نیس

از کدوم دل میگی که شکسته نیس

از کدوم عاشق دیروزی میگی

که از این بیهودگیها خسته نیس

از کدوم شب از کدوم دلدادگی

از کدوم روزای خوب زندگی

با من شکسته بی تکیه گاه

اینهمه راه اومدی که چی بگی

نمی دونی با کسی شبیه من

که توی غبار پائیز گم شده

صحبت از آينده و قشنگیاش

صحبت از بهار بعدی بیخوده

به کدوم دلخوشی دل خوش می کنی

با کدوم ترانه فریاد می زنی

من تو فکر رفتن و گم شدنم

تو چرا مانع رفتن منی

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 12:42 |