تبليغاتX
به نام آنکه

 The end 

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:12 |

سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم
تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين
من براي دل تو آن بهار زيبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
بي خبر گشت اسير
من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من
كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من
حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:11 |

بر صليبم ،

ميخکوب !

خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .

بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .

مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .

سزاوارم ، رواست .

آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .

*

مهرورزی کم گناهی نيست !

کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،

چون برترين اعجاز ، باور داشتن .

پرچم اين آرمان پاک را

در جهان افراشتن .

پاسخ آن ، اين زمان :

تن فرو آويخته !

با نای ِ بی آوای خويش !

*

ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !

ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !

اين جسارت را ببخشاييد بر او ،

اين جسارت را ببخشاييد !

جرم نا بخشودنی اين است :

« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »

*

جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !

در گذرگاه ِ شما ،

اين تاج ، تاج ِ افتخار .

جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،

جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛

ای همه رقصان !

درون قصر ِ باورهای خويش !

 

                                                         « فريدون مشيری »

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:35 |

دلم سكوت كرده است و روز به روز حواس من شفافيت خويش را از دست مي دهد

مثل زماني كه پلك نزديك مي كني تا كورسويي ببيني از ساحل دوردست

اما زمان زياديست كه در كابوس پريشاني گرفتارم و مدام با خود مي گويم كي تمام مي شود

روزهاي سنگين ؟

روزهايي مثل تابستان دم كرده و داغ ...

روزهاي مرطوب و شرجي تابستان كه نفس تا خرخره بالا نمي آيد ؟ ...

لذت زندگي فرار مي كند از من يا من فرار مي كنم از همه چيز.....

من دلم براي خودم تنگ مي شود ..

براي روزهايي كه من يك كودك بود ......

كودكي كه درون چشمهايش فقط آب بود.......

و زندگي زشتيهاي خويش را بي حياوار به رخش نكشيده بود.......خشم ... نفرت .... دروغ .... فريب .... شعار .... هيچكدام را نمي شناخت ......

من كودك درونم را مي خواهم .......

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:25 |