تبليغاتX
به نام آنکه

نمي خواهم بميرم ...........‏
نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت
كجا بايد صدا سر داد
در زير كدامين آسمان
روي كدامين كوه
كه به ذرات هستي ره برد طوفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد
كجا بايد صدا سر داد
فضا خاموش ، و درگاه قضا دور است
زمين كر آسمان كور است‏
نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت
اگر زشت و زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست دارم
به دوشك گر چه بار غم توانفرساست
و مردم گر چه گرد آلود سختي هاست
نمي خواهم از اينجا دست بر دارم
تنم در تار پود عشق انسانهاي خوب نازنيني بسته است
دلم با صد هزاران رشته با اين خلق
با اين مهر ، با اين ماه
با اين خاك، با اين آب
پيوسته است
مرا از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشين با گل و ساز و شرابم نيست
جهان بيمار و رنجور است
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر روزي زبانش بر نيارم نا جوانمردي است
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را بر افروزم ، بيفروزم
خرد را مهر را ، تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل بر افشانم
چه فردايي چه دنيايي
جهان سر شار از عشق ، گل و موسيقي و نور است
نمي خواهم بميرم اي خدا
اي اسمان اي شب
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است
                                                                                       ‏ (فريدون مشيري)‏

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 10:34 |

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم،نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه ،اکنون دیریست
که فروریخته در من، گوئی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را،سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی ،جز یک لحظه،یک لحظه که چشمان
مرا می گشاید در
برهوت آگاهی؟
بگذارکه فراموش کنم

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 20:5 |

می درخشد مهتاب
وسحر پشت نقاب پنجره
ساکت و رندانه
فکر مرا می خواند
فکر من چیست؟
فکر من تنهاییست
حس من گنجشکیست
خیس باران
که تن سرد و ضعیفش
همه عادت دارد
به پریشانی یک شاخه ی ترد
از شکستن از باد
ترس من ترس کویریست
که وحشت دارد
نکند با لب خشک و تن غرق عطشش
خواب شیرین پر از شبنم را
نیمه شب
برباید علف همسایه
حس من آیینه
که به تشویش معما پرسید
خانه ای را بنمایید به من
که در آن
نه ز تصویر ریا
نه فریب هوس آلود دل انسانی
چهره ی درد نمایان باشد
خواب من سهرابیست
یا که فرخزادیست
که به اعجاز حریر مهتاب
پای بغض یک شعر
لای هر بیت کتاب
باوری راسخ و دیرین دارد
حال من یک ماهی
که به ساحل شده باشد پرتاب
تا بداند که جهان بی آب
به چه رنگیست
وشاید که بگوید با خود
آه کو آب؟
می درخشد مهتاب

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 8:7 |

من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 8:4 |


زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست



یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست


+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 12:45 |

روزي دروغ به حقيقت گفت :

مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد .

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .

دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت .

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ،

 اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 20:47 |

 

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم  لباسی از دروغ بر تن کرده است
 و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در  قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در  زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح  غورغور می کنند

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 19:36 |

 

پشت آبی ها
چشمه ایی هست زلال
که در آن عشق به اندازه ی دریا آبیست
ودرآن جوشش هستی پیداست
وگلی شهرت زیبایی خود را به زمین می بخشد
 
 
پشت آبی ها 
قصه ای هست عظیم
که به حجم همه اندیشه ی ما جا دارد
ودرآن لبخندیست
که به شیرینی خود می بالد
و نگاهی که به اندازه ی مفهوم سخن جان دارد
 
 
پشت آبی ها
خانه ای نیست که به فانوس شب آذین باشد
که در آن شعله ای لرزان چراغی باشد
که به هر سوزش باد می لرزد
ودرآن روی هر حجم تهی
روی دیوار سیاه سایه ها می ترسند
 
 
پشت آبی ها
خانه ایی نیست
که دلی بی خبراز یک دل دیگر باشد
و کسی نیست که به تنهایی خود اندیشه کند
وکسی نیست که خبردار نباشد از عشق
و نداند که درآن کوچه به گلها چه گذشت
ونپرسد که خورشید به میهمانی کیست
ودلی نیست که خالی شود از رنگ امید
ونگاهی که بیمار شود از غصه ی مرگ
 
 
پشت آبی ها
آدمی نیست که بیگانه شود با همه چیز
و کسی نیست که به لبخند کسی پشت کند
و وفا در تپش هستی رگها جاریست
و همه می دانند
که مقدس خداست
+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 14:36 |

به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا می زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از اشکم ؟
 گذشته را به ياد دارم ... کودکی ام را ... نو جوانی ام را .
 اينک جوانم . با شوق جوانی . با عشق جوانی .
 امروز در شور لحظه لحظه های جوانی ام بهار را با تمام وجود می پيمايم .
 آری بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .
 چهره هايی که هميشه مرا می ترساند .
 بهار هزار رنگ هر سال صورتی متفاوت از سال پيش دارد .
 گاهی زيبا گاهی زشت
 گاهی سياه و گاهی سفيد
 گاهی روشن و گاهی خاموش ...
 سال گذشته برايم رنگی از ديوانگی داشت .
 امسال بهار برای من با رنگی از زهد آمد.
 سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازی خواهد کرد.
 بازی که گاهی چنان رعب آور است که خدا را فراموش می کنم .

حقيقت اين است که زندگی سخت است وخطرناک .
 اين است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی يابند.
 اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .
 اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .
 اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.
 اين است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستيزه می جويند .
 اين است که شادی از آن کسانی است که از تنهايی نمی ترسند .
 اين است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.
 ای زندگی ! ای ابديت ! ای نيستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پايان ...
 بااين روزهای پياپی که در کام خود فرو ميبريد چه می کنيد؟
 آخر سخنی بگوييد !
 آيا اين لذت بی مانند را که بدين بی رحمی از ما می رباييد روزی پس خواهيد داد ؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 23:12 |

من به خود مي گويم گه چرا تنهايم ؟  

 

           و در اين تنهايي هيچ كس نيست كه با

 

   كوك دلم ساز كند    

                                        هيچ كس نيست كز احساس دلم سهم برد  

 

             و در انديشه اين تنهايي   

 

                                                   همچنان تنهايم.......

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه چهارم فروردین 1385 و ساعت 12:19 |

من  تو  او 

من درس مي خوانم

تو درس مي خواني

او سر چهار راه آدامس مي فروشد

من شام مي خورم

تو رستوران مي روي

او گرسنه است

من به ييلاق مي روم

تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد

او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند

من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم

تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري

او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند

من پدرم را دوست دارم

تو مادرت را دوست مي داري

او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند

پدر من مادرم را دوست دارد

پدر تو به مادرت عشق مي ورزد

او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند

من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم

تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري

او 6 برادر و 3 خواهر دارد

برادر من دانشگاه مي رود

خواهر تو دبيرستاني است

او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...

من عاشق شده ام

تو مي داني عشق چيست

او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است

من آن لاين هستم

تو آن لاين هستي

او بي نان است

من از سياست متنفرم

تو سياست را دوست داري

او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد

من تابستان را دوست دارم

تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري

براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند

من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم

تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي

او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد

تفريح من گوش دادن به موسيقي است

تفريح تو ديدن فيلمي است

تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است

من از زندگي ام راضي نيستم

تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي

براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب

من او را ديده ام

تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي

او براي ما حقيقتي تلخ است

او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟

او علت است يا معلول ؟

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سوم فروردین 1385 و ساعت 16:15 |

 

روز قسمت بود و

خداهستی را قسمت میکرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد شما را خواهم داد

سهمتان را ازهستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است

وهرکه آمد چیزی خواست

یکی پري ميخواست برای پروازودیگری پایی برای دویدن و آن يكي جثه ای بزرگ خواست براي عرض اندام و جبران حقارت و آن یکی چشمانی تیزبين وآن یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را طلب ميكرد وهركس به فرا خورخود چيزي از آن خالق يكتا درخواست ميكردند  .

در این میان کرمی کوچک جلو آمد ومتواضعانه به خدا گفت:

خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیزونه جثه ای بزرگ نه پري و نه پایی  نه آسماني ونه دریائي

تنها ذره اي ازوجود خودت را به من بده و خدا کمی نوربه او داد.

 ونام او کرم شب تاب شد.

خدا فرمود : هرکه نوری با خود دارد بزرگ است.

حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

و خطاب به كرم شب تاب فرمود

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی

و رو به دیگران گفت:

کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 

همين

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سوم فروردین 1385 و ساعت 15:55 |

 

رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست

 

گوش کن

 

این صدای دل یک بلبل مست

 

در تمنای گلی است

 

که به او می گوید

 

تا ابد

 

لحظه به لحظه دل من

 

با همه مستی و شیدایی و عشق

 

همه تقدیم تو باد

 

 

می توان در بین دل ها خانه کرد        می توان غم را ز خود بیگانه کرد

 

می توان هم  مثل باران پاک بود        می توان پر فایده  چون  خاک بود

 

می توان توفنده بودن همچو موج        می توان پرواز  کردن  تا به اوج

 

می توان بودن چو دریا پرخروش        می توان بار غمان بردن به دوش

 

می توان خورشید شد پر نور شد         می توان از  تیرگی ها  دور  شد

 

می توان  بار دگر  شد  مهربان          می توان گل کرد  در فصل خزان

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه یکم فروردین 1385 و ساعت 13:47 |