تبليغاتX
به نام آنکه

خا نه دو ست کجا ست ؟ در فلق بود که پر سید سوا ر

آ سمان مکثی کر د

رهگذر شاخه نور ی که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نر سید ه به درخت

کو چه باغی است که ار خواب خدا سبر تر است

و در آ ن عشق به انداره پر های صداقت آ بی است

می روی تا ته آ ن کوچه که از پشت بلو غ سر بدر می آ رد

پس به سمت گل تنها یی می پیچی

دو قد م ما ند ه به گل پای فوار ه اسا طیر ز مین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیر د

در صمیمیت سیا ل قضا ! خش خشی می شنوی

کودکی می بینی رفته ار کاج بلندی با لا جو جه بر دارد ا ز لانه نور

و ا ز او می پرسی خانه دو ست کجا ست ؟

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 17:18 |

سلام ای جاودانه ی سبز

ای تکرار زندگی
ترانه ای بخوان
برای رگهای یخ زده ام
تااز قساوت سرما رها شوم
ای تبلور دوباره
از جنس خویش
با سرانگشت سبزت
فرشی بباف
تا جسم خسته ام
از لطافتت آرام گیرد
ای شکوه زمین و آسمان
چه خوش آمدی که از قدمت
خاک کهن سرشار از جوانه شد
ای مملو از نوا ونغمه های جان فزا
بیا که از ترنمت
طنین یخ زده ی صدایم شکسته شد
نوروز
ای رسم مهر و دوستی
تصویر سبزم از تو
بیا
که غبار آیینه ها
از قدمت زدوده شد
سلام ای جاودانه ی سبز
ای تکرار زندگی.
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 16:51 |
قاصدک چه خبر آوردي؟

از کجا ، وز که آوردي؟

خوش خبر باشي،

اما، اما......

انتظار خبری نيست مرا...

نه ز ياری و نه ز دياری ...

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:

که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.

با توام، آی!

کجا رفتي؟

آی....

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جايي؟

در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند.

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 8:53 |
 
رود مي نالد ...
جغد مي خواند ...
غم بياميخته با رنگ غروب
مي تراود ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب....
 
 
 
+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 21:14 |

با خرابات نشینی چه کنم

با گدا نشسته با شاه نشینی چه کنم

گفت از عشق گدایست اگر شاه شدیم

چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم

ای عشق من ای عشق من

گفتم تو بگو که من چه بایدبکنم آن چیست بگو که من نباید بکنم

گفتم بنویس که ساکتی دیرشده

گفت دیر نگو بگوزمان پیر شده

گفتم تو بگو که شعر من کافی نیست

از حق تو بگوکه قصد حرافی نیست

گفتم چه کنم که باعث قهر علل حق نشود

گفت بیدار بمان که حق نا حق نشود

گفت بیدار بمان که حق نا حق نشود

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 19:16 |

 

گفتمش راز جهان ؟ گفت به دانایی نیست

گفتمش دیدن جهان ؟ گفت به بینایی نیست

گفتمش دیوانه و شیدا شد ام – مقصد چیست ؟ گفت بیداری دل

گفتمش آن دل که رها گشت کجا خواهد رفت ؟ گفت جایی نرود قبله که هر جایی نیست

گفتمش این همه گویند و سرایند از عشق ؟ گفت غیر از این راهی نیست

بعد از کمی تفکر . . . . گفتمش پیر تو ( مولای تو ) کیست ؟ گفت در دشت جنون پیری و مولایی نیست

. گفت غیر از این راهی نیست . گفت در دفتر ما صبحی و فردایی نیست

 

بعد از تاملی دیگر . . . . گفتمش از نور خدا – جلوه حق – صحبت کن ؟ گفت جز آیینه چشم تو – دریایی نیست

گفتمش آرامش خود را چه زمان خواهم یافت ؟ گفت آن دم – که بدانی که دگر روزی و فردایی نیست

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 19:15 |

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرهایک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش تخلیه شود اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت ان دو ساعت ها در باره  همسر خانواده هایشان شغل تفریحات و خا طرات دوره سربازی صحبت می کردند بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست روی خود را به سمت پنجره بر می گرداند و هر انچه می دید برای دیگری تعریف می کرد در ان حال بیمار دوم چشم های خود را می بست و تمام جزیئات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد او با این کار جان تازهای می گرفت چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ  زندگی می گرفت پنجره مشرف به پارکی زیبا با دریاچه ای  ابی که مرغابی ها و قو ها در ان شناور بودند کودکان قایق های بادبانی خود را در اب به حرکت در می اوردند گل های زیبا و  رنگارنگ و افق پهناور از دور دست دیده می شد در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد با وجود   اینکه مرد دوم صدایی نمی شنید با بستن چشما نش تمام صحنه را ان گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق امد با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با ارامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبه رو شد پس از انکه پرستاران جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم در خواست کرد تخت او را به کنار پنجره منتقل کنند به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد اما تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود با تعجب به پرستار گفت جلوی این پنجره که دیواره چرا او منظره بیرون را ان قدر زیبا وصف می کرد پرستار گفت او که نا بینا بود او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند

شاید فقط می خواسته تو را به زندگی امیدوار کند بالاترین لذت در زندگی این است که علیر غم مشکلات خودتان دیگران را شاد کاهش می دهد اما شادی اگر تقسیم شود دو برابر می شود اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید کافی است تمام نعمت هایتان را که با پول نمی توان خرید بشمارید زمان حال یک هدیه است پس قدر این هدیه را بدانید

انسان ها سخنان شما را فراموش می کنند

انسان ها عمل شما را فراموش می کنند

اما ان ها هیچ گاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود اوردید

 

به یاد داشته باشید زندگی شمارش نفس های ما نیست بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها می سازد

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 19:11 |

بگذراز نی

           من حکایت میکنم

           و ز جداییها شکایت میکنم

           نی کجای این نکته ها آموخته

          نی کجا داند نیستان سوخته

                                    بشنو از من بهترین راوی منم

                               راست خواهی هم نی و هم نی زنم

                                 نشنو از نی ...نی نوای بی نواست

                                   بشنو از دل دل حریم کبریاست

                                  نی بسوزد خاک و خاکستر شود

                                     دل بسوزد خانه داور شود

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 21:14 |
 

عشق مانند ويلون است موزيک آن ممکن است ٬

قطع شود ولی تارهای آن هميشه می ماند

عشق مانند جنگ است ،

به راحتی شروع ميشود اما به سختی پايان میپذيرد

عشق تازه از زمين است و عشق کهنه از بهشت

وقتی عشق وجود داشته باشد

هيچ خانه ای کوچک نيست

عشق مانند جيوه در دست است ٬

اگر انگشتان خود را باز نگه داری می ماند

ولی اگر دست خود را مشت کنی

از ميان انگشتانت فرار ميکند

عشق يعنی حمايت ٬

احترام و علاقه دو انسان به همديگر

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 23:32 |

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 22:20 |
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو  روزنو  اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو  حسرت نو  پیشه نو
زندگی می بایست سرشار از تازگی باشد
زندگی همچون آب است
آب اگر راکد بماند
چهره اش افسرده خواهد شد
 
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 22:13 |

گوش کن

          یک نفر

                   آنطرف پنجره بسته

                                          تو را می خواند

و نسیم

       لای این پرده آویخته را می کاود

                                                تا تو را در یابد

نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است

لب درگاه تو

                   در یک قدمی می ماند

قلب این پنجره از دست غم پرده

                                         به تنگ آمده است

پرده را برداریم

                    دل این پنجره را باز کنیم

تا که آن نور سپید

                      به سلامی آرام

لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند

گوش کن

           یک نفر در تو

                             تو را می خواند

و خدایت آرام

                  در دل تنگ تو

                                      آهسته تو را می کاود

 

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 10:58 |

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.

و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

"این؛ منصفانه نیست!

چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!

مگه یادت نیست؟!

ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟

این عادلانه نیست!

من خیلی شاکیم!"

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:

"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:

"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.

پس بهش گفتم :

"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.

و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 22:41 |

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

 " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد"

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 13:7 |

بي‌اراده متولد مي‌شويم.

 

بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم.

 

بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم.

 

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 21:46 |
با تو ام ای سهراب
ای به پاکی , چون آب
يادته گفتی بهم؟ ...
تا شقايق هست زندگی بايد کرد
نيستی سهراب ببينی
که شقايق هم مرد
دیگه با چی, دلی رو خوش کرد؟
يادته گفتی بهم؟ ...
اومدی سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکی برداره
چينی نازک تنهايی تو
اومدم آهسته
نرمتر از يک پر قو
خسته از دوری راه
خسته و چشم به راه
يادته گفتی بهم؟ ...
عاشقی يعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی ...
چه تنهاست
ماهی اگه دچار دريا باشه
آره
تنها باشه
يار غم ها باشه
يادته ميگفتی؟ ...
گاه گاهی قفسی ميسازم
ميفروشم به شما
تا با آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتی اون شقايق که اسير قفسه
سهراب
ساحل يک نفسه
نيست که تازه کنه
اين دل تنهايی من
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتی
کاش که مردم دانه های دلشان پيدا بود
آره
کاشکی دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب
تو خودت گفتی بهم ...
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
 
+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 15:1 |
 
 
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم شیرین باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!  فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!  هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
 
+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 18:49 |