تبليغاتX
به نام آنکه

 

وقتي سفر نمي كني ،

وقتي چيزي نمي خواني ،

آرام روي به مردن مي نهي

 

وقتي به اصوات زندگي گوش نمي دهي ،

وقتي قدر خودت را نمي داني ،

آرام روي به مردن مي نهي

وقتي خودباوري را در خودت مي كشي ،

وقتي نمي گذاري ديگران به تو كمك كنند ،

آرام روي به مردن مي نهي

 

وقتي برده ي عادات خود مي شوي ،

وقتي هميشه از يك راه تكراري مي روي ...

اگر روز مرگي را تغيير ندهي

اگر رنگ هاي گونه گون بر تن نكني ،

يا اگر با نا شناس ها صحبت نكني

آرام روي به مردن مي نهي

 

وقتي از شور و گرما ،

از احساسات سركش ،

و از آنچه چشمانت را به درخشش وا ميدارند

و ضربان قلبت را تندتر مي كند ،

پرهيز مي كني ...

آرام روي به مردن مي نهي

 

اگر وقتي از شغلت ، يا عشقت خرسند نيستي ، آن را عوض نكني

اگر براي يافتن مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي روياها نروي ،

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يكبار در تمام زندگيت

از مصلحت انديشي گذر كني ...

آرام روي به مردن مي نهي

 

 

امروز زندگي را آغاز كن!

 

امروز مخاطره كن!

 

امروز كاري بكن!

 

نگذار كه آرام بگيري...

 

شادي را فراموش نكن!

 

                                                                           پابلو نرودا

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 13:5 |

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ،

خدا گفت : نه !

روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 12:58 |

تو اگر برخيزي !
من اگر برخيزم ؛

همه برمي خيرند .

تو اگر بنشيني ؛

من اگر بنشينم ؛
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي پنجه در پنجه ي هر روبه دراويزد ؟

دشت ها نام تو را مي گويند .
كوه ها شعر مرا مي خوانند
.

كوه بايد شد و ماند ؛

رود بايد شد و رفت ؛
دشت بايد شد و خواند .


حرف را بايد زد
!
درد را بايد گفت
!

سخن از مهر من و جور تو نيست
.
سخن از

متلاشي شدن دوستي است ؛
و عبث بودن پندار سرور اور مهر


سينه ام اينه ايست ؛
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار
.
اشيان تهي دست مرا ؛

مرغ دستان تو پر مي سازند .
اه ؛ مگذار ؛ كه دستان من ان

اعتمادي كه به دستان تو دارد ؛
به فراموشي ها بسپارد .
اه مگذار كه مرغان سپيد دستت ؛

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد .


من چه ميگويم ؛ اه
...
با تو اكنون چه فراموشي ها ؛

با من اكنون چه نشستن ها ؛ خاموشي هاست .


تو مپندار كه خاموشي من ؛

هست برهان فراموشي من .


تو اگر بنشيني
!
من اگر بنشينم ؛

چه كسي برخيزد ؟
چه كسي ... ؟

                                                                        حمید مصدق

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 14:43 |

 

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر
شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد
:
زمان من ابديت است... چه
سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها
شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد
....
اينكه از دوران كودكي خود
خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و
سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه
با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز
نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا
در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم
:
به عنوان پرودگار،
دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد
:
اينكه
ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
.
اينكه بخشش
را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان
مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد
بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز
نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو
نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند
كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا
گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم

و افزودم: چيز ديگري هم هست كه
دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت
...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم

 

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 18:14 |
سيب سرخي دارم ، باغبانش خوش نيست
 
 
 
    آفتش بسيار است ،
    هيچ برگي به لب حوضچه باور نيست ،
    زندگي اينجا بود؟
    شاپركها مردند ، بال پرواز ندارد ديگر
    گاز ناهنگامي ، سيب سرخم را كشت ؛
    پوستش صيقل يا د آور هر زاري بود
    آن لطيف خوشبو ، خاطراتي زبهم خوردگي ياري بود ،
    چه توان مي كردم؟
    باغبانش پير است ،
    رهگذرهاي غريب  خوشه هايش چيدند ؛
    باغ پاييز زده خشكيده و لباسي چه محقر به تنش پوشيده ،
    يادگاري به درخت :
    كه سخاوت اينجاست و بهايش زيباست ؛
    سيب سرخم فرياد ، كه تو محبوب زمن دور شدي ..
    و من از خود پرسيدم :
    باغچه ما شايد هيچ زمان سيب نداشت !
 
 
+ نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 18:13 |

 

                             اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم

 

اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی

 

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم

 

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

 

برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم

 

اگر تو با تحمل گله از خودخواهی ام کردی

 

اگر زجری کشیدی تو گاهی از زبان من

 

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

 

گناهم را ببخش

 

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 13:4 |

خانه ای خواهم ساخت

   آسمانش آبی

   باز باشد پنجره هایش به پذیرایی نور

   ساحت باغچه اش پر ز نسیم

   حوض ماهی پر آب

   قامت پاک درختانش سبز

   و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی

   سینه آینه تصویر تو را می جوید

   که در آیی چون نور

   تو بدین خانه بیا

   در خیابان امید

   کوچه باور سبز

   نبش میدان صبوری

   آن جا

   خانه ای خواهی یافت

   سردر خانه چراغی روشن

   روی سکویش گلدان گلی

   در دل خانه اجاقی دلگرم

   با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست

   آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم

   ناودانش پر از موسیقی آب

  ای سرآغاز امید

   تو بدین خانه درآ

   من به دیدار تو می اندیشم

   و به آرامش بودن با تو

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 19:43 |

 

•  گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

•  باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

•  اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

•  وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

•  متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

•  بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

•  اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 19:42 |

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنید

                          پژمرده شاخه های قرارم دعا کنید

احساس آشنایی من مانده در قفس

                          وا مانده ای به پشت حصارم دعا کنید

از من گرفته اند حسودان مسیر عشق

                          دیگر کجا قدم بگذارم دعا کنید

من خسته ام و از سفری دور می رسم

                          تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنید

یاران صفا و تازگی باغتان کجاست

                          پژمرده شاخه های بهارم دعا کنید

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 23:12 |

* بدترین و خطرناکترین کلمات این است : (( همه همین جورند ))

* سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار .

* نا امیدی اولین قدمی است که انسان را به سوی گور می برد .

* آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست .

* اگر به حقیقت حال و درد کسی برسیم و علت رفتار او را درک کنیم خطاهای او را   خواهیم بخشید .

* اگر می خواهی خوشبخت باشی جز آنکه برایت مهیاست آرزو نکن .

* به همه عشق بورز ، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن .

* مهم نیست اگر زمین بخوری ، مهم دوباره برخاستن است .

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 23:2 |
زمستان بود
فصل رو سپیدیها

برون افتاده بود دندان سرماها
تو گویی خنده بر بیچاره ها میکرد
نمی دانم چرا میکرد؟
تو گفتی گر مرا دوست داری از جان ودل

اکنون برای من گل سرخی مهیا کن

میان شهر گردیدم
به هر جا گل فروشی بود پرسیدم
که گل داری ؟
. چون پرسید ؟ که گل بهر چه و بهر که میخواهی؟
گفتم : برای تو ، برای لعبتی آشوبگر ، طناز و افسونکار
جوابم داد
در دل این برفهای سرد و تاریک ، هرگز گل سرخی نمی یابی
.
بسان تشنه ای بودم که میگردد پی آبی

خجل ، شرمنده ، سر در سینه افکندم
ولی ناگه ز چاک سینه ام گل سرخی دیدم و بخود لرزیدم
گل سرخی به رنگ خون ، به رنگ باده گلگون
همان گل را فرستادم برای تو
نمی دانم پسندیدی؟
و یا مستانه خندیدی؟
نمی دانم ، نمی دانم .....؟
+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 22:51 |

عاشقي روي نامه اش نوشت ليلا، خط زد
نوشت ليلاي عزيزم، خط زد
نوشت عشق من، خط زد
دو، سه بار خط زد
نوشت عشق بي سرانجام من
اينبار خط خطي کرد، پاره کرد
نوشت بهار من، خنده اش گرفت
نوشت جواني من، اخمش گرفت و ابرو درهم کشيد
هر دو را خط زد، هم بهار و هم جواني را
نوشت تهران من، هاي هاي گريست
نوشت ايران من و روي نامه جان داد

چو ايران نباشد تن من مباد
+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 22:38 |

ای اهورایی من یزدان من
سرزمینم خاک من ایمان من
ای امید هر نفس آوای من
ای رها از هر ستم آزاد من
دستهایت بوی رستن می دهد
چشمهایت نور بودن می دهد
ای بلندا
نام مزدا
آشنا
ای توانا
تاج کوروش
آریا
با تو این خورشید عالم نام تست
در دلت شیر ژیان پیمان تست
ای وسیع گسترده ی بی انتها
ای هنر ای تخت جمشید از تو یاد
نام داریوش پاسبان خوبی و نیکی تو
آتش از عشق تو خاموشی نمی گیرد به خود
...
حرفهایت بوی یزدان می دهد
قدرتت بوی صداقت می دهد
پیش تو هر روز نوروز است و بس
آسمان در دستهایت جام جم
دیو شب می میرد از دیدار تو
اهرمن می لرزد از چشمان تو
...
ای اهورا
مرد تنها
یادگار
ای شکسته تاج شب را در جهان
ای صلابت
کوه قدرت
پایدار
دست کاوه
تیرآرش
شور فرهاد از تو وام
ای نجابت
راستگو
ای نامدار
مهر تابان .قلب گیتی از تو جان
روح زرتشت در تو می رقصد به ناز
هر نیایش از تو گردد مستجاب
ای اهورا
مرد تنها
خانه ام چشمان تست
ای نریمان
مرد ایران
مهر من ایمان تست.
+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 23:40 |
ای تو با روح من، از روز ازل یارترین
کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین
گر یکی هست  سزاوار پرستش، به خدا
تو سزاوار ترینی، تو سزاوارترین !
عطر نام تو که در پرده جان پیچیده ست:
سینه را ساخته از یاد تو سر شار ترین
ای تو روشنگر ایام مه آلوده عمر
بی تماشای تو، روز و شب من تارترین
در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند
من به سر پنجه مهر تو گرفتارترین
می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدار ترین.
+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 16:9 |

     زندگی شاد است       غمگینش مکن

 

"یاس زرد"

میتوان در گوشه ای خاموش و سرد

مشعلی از مهربانی برفروخت

میتوان یک شب به قلب شب بتاخت

سینه ی شب را شکافت

ماه را ازاد کرد

میتوان با اب چشم

زنگ دلها را زدود

میتوان دستی گرفت

میتوان راهی نمود

میتوان در دفتر ذهن کسی

جاودان شد...با شکوه...

دست در دست نسیم

پای در راه طلوع

میتوان تا کوه نور

ره سپرد و نور شد

با نگاهی گرم یخها را شکست

با سلامی نرم سنگی اب کرد

میتوان دل بست و جان اباد کرد

میتوان اهسته خواند

شهر باران در بهار

تا ببینی در نگاه یاس زرد

"اشتیاق زندگی"

 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 13:45 |
خدایم ... خدایم ... آه ای خدایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیا شاید
به جرم عاشقی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم .. بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کس غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گلهای به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی در گذار است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل پابوس خوان است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را می پذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم

 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 13:34 |
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
 
 
 
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
 
 
 
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ،
 
 يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،
 فقط يه جا معني داره ،
جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،
 
 
نقاش دفتر خاطرات من باش ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من
تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه
+ نوشته شده توسط حمید در شنبه هشتم بهمن 1384 و ساعت 19:29 |