تبليغاتX
به نام آنکه
 

از هم اكنون و قبل از رسيدن روز والنتاين ، بيائيد با آشنايي بيشتر با روز سپندارمذ ( روز جشن زمين و گرامي داشتن عشق ) ، به خود قول دهيم كه : از اين پس اي ايراني بيشتر با فرهنگ ، آداب و رسوم ملي و قومي خود درآميز.... 

 

روز 29 بهمن روز سپندار مذگان

روز عشق شاد باد
ایرانی سنت ایرانی را جشن بگیر
 

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند

 
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت 16:27 |

نه.هرگز نمی نالم

 

قرن ها نالیدن بس است

 

می خواهم فریاد کنم.

 

اگر نتوانستم سکوت می کنم

 

خاموش مردن بهتر از نالیدن است

                                                           دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 16:2 |

 

نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است

 

گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

 

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است

 

هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است

 

تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد

 

همه جا در نظر مردم دانا قفس است

                                                   ----فریدون مشیری----

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 15:57 |
با من چو لب تو در سخن مي آمد
از وجد به رقص جان و تن مي آمد
هرچند كه با تو پابه پا مي رفتم
اي كاش دلت با دل من مي آمد!!
 
اما تو...
ياد داري كه به من مي گفتي
"هيچ كس، حتي تو!"
من سخن هاي تو باور كردم،
اما تو....؟!!!!
                                             .......حميد مصدق، شير سرخ......
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 13:14 |
خشكيد و كوير لوت شد دريامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زين تيره دل ديو صفت، مشتي شمر
چون آخرت يزيد شد دنيامان
 
چه تفاوت؟!
گر زري و گر سيم زر اندودي باش
گر بحري و گر نهري و گر رودي باش
در اين قفس شوم چه طاووس، چه بوم
چون ره ابدي است هر كجا بودي باش
 
من باشم و...
نه نغمه ني خواهم و نه طرف چمن
نه يار جوان نه باده صاف كهن
خواهم كه به خلوتكده اي از همه دور
من باشم و من باشم و من باشم ومن!
                                                  .....م.اميد، ارغنون......
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 13:13 |

 

دانه اولی گفت :

" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "

و بدين ترتيب دانه روئيد .

 

دانه دومی گفت :

" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .

و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

 

مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .

 

                                                            ....... پتی هنسن ....... 

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 13:8 |
الهي! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهي! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است
الهي! ما همه بيچارهايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ كاره ايم
و تنها تو كاره اي
الهي! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم
الهي! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام، راه بسيار مي روم و مسافتي نمي پيمايم. واي بر من اگر دستم نگيري و رهايي ام ندهي
الهي! خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مدّ است
الهي! ناتوانم و در راهم و گردنههاي سخت در پيش است
                                                   و رهزنهاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش.
الهي! از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام
از انس و جان شرمنده ام، حتي از روي شيطان شرمنده ام
كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ناپايدار
الهي! واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم
الهي! علمم موجب ازدياد حيرتم شده است، اي علم محض و نور مطلق، بر حيرتم بيفزا
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 13:5 |

عشق رو مي شه جاذبه و كشش قلبي آدم به سوی كمال و زيبايي دونست. زيبايي، يكي از كمالاته و زيبای مطلق، خداست. عشق رو جز با عشق نميشه  شناخت. عشق رو جز عاشق نميتونه درك كنه؛ اما برای نزديك شدن موضوع به ذهن، ميتونيم از مثالهای موجود در مراتب پايين تر موجودات زنده استفاده كنيم.

جذبه ی پروانه به سوی شمع، كشش شاخ و برگ درختان به سوی نور، كشش ريشهها به سمت خاك، گرايش انساني كه در تاريكي قرار ميگيره، به سوی هر نقطة نوراني، كشش برخي حيوانات به طرف جريانها و ميدانهای مغناطيسي و نظاير آن، ميتونن نمونههایی از اين قبيل باشن.

عشق در مرتبهای بسيار عاليتر و به عنوان عاليترين تجلي عالم هستي، قلب انسان رو به سوی كمال و زيبایی مطلق سوق ميده. انسان رو خدا به گونهای آفريده كه وقتيی به سوی نور وجود مطلق متمايل ميشه، با تمام وجود به طرف اون كشيده ميشه. به اين ترتيب، عشق كشش قلب آدمي به سوی خداست.

حب يا عشق، ماهيتي انساني داره و هدف اصلي آن هم خداست؛ ولي اين كه چرا عشق كه اصالتاً‌ بايد متوجه خدا باشه، به انسانها تعلق پيدا مي كنه، سؤاليه كه ميشه به اين طريق به اون پاسخ داد: كه عشق در مراتب پايينتر انساني به سمت نشانههايي از جمال و كمال الهي كه در انسانها به عنوان خليفة او به وديعت گذاشته شده، متوجه ميشه.

انساني كه هنوز نمي تونه دركي از جمال و كمال مطلق داشته باشه، لاجرم به سوی جمالهای عيني و قابل رويت كشيده ميشه و به سوی كمالات و عواطف انسانيي كه نشانههایی از رأفت الهي در وجود انسانه، سوق پيدا مي كنه. به عبارت ديگر، عشق يك انسان به انسان ديگر، اگر خالي از هواها و اميال باشه، نشانه‎‎ای از عشق به كمال مطلق است...

« چه پرده باشد چه نباشد

نور كه باشي

از آفتاب نمي گريزي

كه اينجا دافعه به كار نيست

هر چه هست جذبش است و كشش

ويكي شدن دو همراز

و ذهن من كه بي پروا

ديار رويا را ترك مي گويد ... »

 

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 13:0 |

 معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود ...
      
 و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
 پنهان بود ....
   
ولی آخر کلاسی ها 
 لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
 وان یک ... گوشه ای دیگر
 « جوانان » را ورق می زد .......
  
 برای آنکه بیخود ...های و هو
 می کرد و ..... با آن شور بی پایان
 تساوی های جبری را نشان می
 داد ......
              
 با خطی خوانا به روی تخته ای کز
 ظلمتی تاریک
 غمگین بود
 تساوی را چنین بنوشت :
 « یک با یک برابر هست ...»
  
 از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
 همیشه یک نفربايد بپاخیزد
 به آرامی سخن سر داد :
          
 تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
  
 معلم
 مات بر جا ماند .
    
 و او پرسید :
    
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
 آیا باز ......... یک با یک برابر
 بود ؟
 
 
 سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
  
 معلم خشمگین فریاد زد :
 آری برابر بود .
          
 و او با پوزخندی گفت :
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 آنکه زور و زر به دامن داشت
 بالا بود ...
 وانکه
 قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
 پایین بود ... !؟؟
  
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 آنکه صورت نقره گون ،
 چون قرص مه می داشت
 بالا بود ....
 وان سیه چرده که می نالید
 پایین بود ... !؟
  
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
 این تساوی زیر و رو می شد !!!
    
 حال می پرسم :
 یک اگر با یک برابر بود ...
      
 نان و مال مفت خواران
 از کجا آماده می گردید ؟
  
 یا چه کس دیوار چین ها را بنا
 می کرد ........؟
  
 یک اگر با یک برابر بود ...!
 پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
        
 یک اگر با یک برابر بود .....
 پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
  
 معلم ناله آسا گفت :
 بچه ها در جزوه های خویش
 بنویسید :
    
     یک با یک برابر ....
 نیست .........  
   
  
       

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 23:55 |

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند

 

                  گوشی

                  که صداها و شناسه ها را

                  در بیهوشی مان بشنود

                  برای تو و خویش ، روحی

                  که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

 

                                    و زبانی

                                    که در صداقت خود

                                    ما را از خاموشی خویش

                                    بیرون کشد

                                     و بگذارد

                                     از آن چیزها که در بندمان کشیده است

                                                                        سخن بگوئیم .

 

مارگوت بیکل

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 22:26 |

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 13:5 |

1.تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره.

2.تا فرياد نزني کسي به طرفت بر نميگرده.

۳.تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد

۴.تا وقتي نميري کسي تو رو نميبخشه....

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 13:1 |

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقي نيفتاد!

 در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن،  راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.

اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

 من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.

 من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.

 من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم.

 من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

 من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.

 من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت  داد.

 « من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...

اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»

بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني  بر تمام آنها غلبه کني.

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 23:26 |
نه از تقصیر پاییزم نه از تقدیر این لحظه
گوارا باد بر هر عشق صداقت،پشت یک پرده
نه از باران
نه از سردی
نه جویای همدردی
نه از رنگ صدای تو
نه از عشق و ریای تو
نه از این جام سرمستم
نه از تقدیر من٬خستم
نه از یک رنگی دریا
نه از بی رنگی فردا
صدای گوش میخواند
بر آغوش میخواند
که از گفتار بس خسته
که از پندار بس داغان
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 23:12 |

 

خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارند دوست داشته باشم.

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.

بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.

خدايا شکرم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.

خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.

 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 22:52 |
خداوندا، مرا وسیله صلح خویش قرار بده.
آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم.

خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلّی دادن باشم تا تسلّی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن است که بخشایش را به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.
                                        « فرانچسکوی قدّیس »
+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 16:15 |

 

هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد ، بنشينيد و فكر كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و دلواپسي هاي آينده پاك كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد

يك دقيقه وقت بگذاريد و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند

يك دقيقه وقت بگذاريد و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا از افكار منفي خلاص شويد

يك دقيقه وقت بذاريد و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا به تمدد اعصاب بپردازيد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا به خاطر آوريد كه همه دنيا علي شما نيست

يك دقيقه وقت بگذاريد و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد

و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 0:23 |
             

درآغاز،آفریدگارجهان چون به خلقت زن رسید ،دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش

مرد به کار برده  ودیگر چیزی نمانده است .در کار خود واله گشت  وپس از اندیشه بسیارچنین کرد؛

گردی رخسار از ماه،تراش تن از پیچک،چسبندگی از پاپیتال،لرزش اندام از گیاه،

نازکی از نی،َشکوفایی از غنچه، سبکی از برگ،پیچ و تاب از خرطوم پیل،چشم از غزال،نیش نگاه از زنبور،شادی از نیزه نور خورشید،گریه از ابر ،سبک سری از نسیم،

بز دلی از خرگوش،غرور از طاووس،نرمی ازآغوش طوطی،سختی از خاره،شیرینی از انگبین،سنگ دلی از پلنگ،گرمی از آتش،سردی از برف،پرگویی از زاغ،زاری از فاخته،

درویی از لک لک،وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و، زن را ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته ای مرد نزد خدا باز آمد و گفت :خدایا این که به من دادهای زندگی بر من تباه کرده است.پیشه اش پرگویی ،تنها کارش بیکاریاست،آمده ام پس اش دهم زندگی با او برای ام امکان پذیر نیست. از من باز ستانش.

خدا گفت:"باشد"و،زن را پس گرفت.

پس از هفته ای دیگر مرد دوباره آمد وگفت:خداوندا تنهای تنها شده ام،به یاد می آورم

چگونه برای ام آواز می خواند،می رقصید،از گوشه چشم نگاه ام می کرد،با من بازی می کرد،به تنم می چسبید،خندهاش گوشم را نوازش می داد،تن اش خرم و دیدارش

دل نواز بود او را به من باز پس ده.

خدا گفت :"باشد"و زن را به او پس داد

دیگر  بار مرد نزد خدا شد و گفت:من  نمیدانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از

رحمت اوست .پس کرم کن و او را از من باز پس گیر.

خدا گفت دور شو !بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!!!

 

متن اصلی به زبان سانسگریت می باشد .بی شک عمق مطلب بیش از آن باشد که

بشود با نگاهی سطحی به درون مایه مطلب پی برد.پس با تامل در جان کلام درباره نویسنده فکره بد نکنید

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 13:39 |
خوابگاه دانشجويي: خانه ي كوچك
دانشجويان ساكن خوابگاه:جنگجويان كوهستان
كتابخانه ي دانشگاه:خانه ي عنكبوت
خانواده ي دانشجو:بينوايان
دانشجويان مدل رپي: الو الو من جوجوام
انتخاب درس افتاده:زخم كهنه
شب امتحان: امشب اشكي ميريزد
مراقبين امتحان: سايه ي عقابها
تقلب: عمليات سري
گردهمايي اساتيد: دسيسه
استاد زبان:جعفر خان از فرنگ برگشت
نگاه دانشجو به استاد:مي خواهم زنده بمانم
استاد در خواب دانشجو:شبهي در تاريكي
نيامدن استاد: روز فرشته
ميز اخر: بهشت پنهان
اخراج از كلاس :سفر جادوئي
نمره ي 20 : سايه ي خيال
نمره ي 12 :روي خط قرمز
نمره ي 10 :پرنده ي كوچك خوشبختي
انصراف دادن:فرار به سوي پيروزي
اميد به بهبود اوضاع:توهم
عمر دانشجو: بر باد رفته
عاقبت تحصيل: دست فروشي
ترم اخر: بوي خوش زندگي
دانشجوي فارغ التحصيل: ديوانه ای از قفس پريد
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 23:21 |
فكر كردم آسمان را مي توان تسخير كرد
آب اقيانوس را با آه خود تبخير كرد
فكر كردم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ دانستي ؟
دلم را رفتن تو پير كرد
كاش ميشد هيچ كس تنها نبود
كاش ميشدديدنت رويانبود
من دعاكردم براي بازگشت
دستهاي تو ولي بالا نبود
گفته بودي كه فردا ميرسي
كاش روز ديدنت فردا نبود
چرا اينگونه بايد ساده باشم
دلي جاي نگاهي داده باشم
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 0:29 |
  وقتی مُردم مرا در قبری تاريک پنهان نسازيد
  مثل لکه ننگی که از صفحه زمين می زداييد ،
  تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
  و چشمانم تصويری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم
  دستانم ستايشگرين نوازشگران
  و قلبم عصاره ای از عشق ؛
  عريانم نسازيد
  من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
  اشک هايتان ارزانيتان
  و ناله های بيهوده تان ...
  خوب می دانم سه بار که خورشيد غروب کند
  من برای هميشه در خاطره هاتان غروب می کنم
  خروارها خاک سرد برای من
  بسترتان هميشه گرم ...
  می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد
  تا روزی اندام شما را در آغوش گيرم
  روزی که دير نخواهد بود ...
                                                                          
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 0:22 |
 
می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه ی خویش
 
به خدا می برم از شهر شما، دل شوریده و دیوانه ی خویش
 
می برم تا که در آن نقطه دور ، شست و شویش دهم از رنگ گناه
 
شست و شویش دهم از لکه عشق ، زین همه خواهش بی جا و تباه
 
می برم تا ز تو دورش سازم ، زتو ای جلوه امید محال
 
می برم زنده به گورش سازم ، تا از این پس نکند یاد وصال
 
ناله می سوزد و می رقصد عشق ، آه .... بگذار که بگریزم من
 
از تو ای چشمه جوشان گناه ، شاید آن که بپرهیزم من
 
به خدا غنچه شادی بودم ، دست عشق آمد واز شاخم چید
 
شعله آه شدم صد افسوس ، که لبم باز به آن لب نرسید
 
عاقبت بند سفر پایم بست ، می روم خنده به لب خونین دل
 
می روم از دل من دست بردار ، ای امید عبث بی حاصل...
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 22:5 |
لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که پريدن جای خود را به خزيدن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که نور جای خود را به تاريکی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانيت جای خود را به خوی حيوانی دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بينی جای خود را به خود بينی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنويات جای خود را به ماديات می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خود را به خيانت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنائی جای خود را به غريبی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صميميت جای خود را به کينه می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که خير رسانی جای خود را به شرارت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقليد می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 22:1 |

هرگز ريسمان اميد را رها مكن.
وقتي احساس مي كني كه ديگر تحمل نداري،
جادوي اميد است كه به تو نيرو مي دهد تا راه را ادامه دهي.
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده،
تا آن زمان كه باور داري: توانايي،
دليلي داري تا بكوشي.
هرگز مهار شاد زيستن خود را به دست ديگري مده،
بر آن چنگ بزن،
آنگاه همواره در اختيارت خواهد بود.
اين ثروت مادي نيست كه پيروزي يا شكست را رقم مي زند.
پيروزي و شكست در چگونگي احساس ما نهفته است.
احساس ماست كه ژرفاي حيات مان را نشان مي دهد.
روا مدار كه لحظه هاي نا خوشايند بر تو چيره گردند.
صبور باش و ببين كه آن ها در گذرند.
در ياري جستن از ديگران ترديد مكن.
امروز يا فردا،همه بدان نيازمنديم.
از عشق مگريز
به سوي آن بشتاب
چه...
عشق ژرف ترين شادي هاست.
چشم به راه آنچه كه مي خواهي، نمان.
بلكه با تمام وجود آن را بجوي،
و بدان كه زندگي در نيمه راه با تو ديدار خواهد كرد
اگر تدبيرها و روياهايت با اميدهاي تو همسو نشدند،
تو راه گم نكرده اي،
هر آينه كه چيزي نو از خود و زندگي بياموزي،
بدان كه پيش رفته اي.
داشتن احساس نيكو به زندگي،در گرو داشتن احساس نيكو به خود است
هرگز خنده را از ياد مبر،
و غرور نبايد مانع گريستن تو شود.
با خنديدن و گريستن است كه
زندگي معنايي كامل مي يابد.

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه یکم دی 1384 و ساعت 23:41 |
ای دو چشمت سبزه زاران
           گریه ات اشک بهاران
                     می روم غمگین و نالان
                                   بهره من اشکی میافشان
 
ای سراپا مهربانی
          ای نگاهت آسمانی
                    در دل نامهربانم
                            شوق ماندن می فشانی
 
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی 
                     با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
                                           می روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
                                                          می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی
 
ای که در خوبی و پاکی چهل چراغ آسمانی
                  قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی
                                      
عاشق و چشم انتظاری
            پاک و روشن چون بهاری
                            هرچه گفتم باورت شد
                                          حیف از احساسی که داری
 
چشمه ای خشک و سیاهم
               خسته ای گم کرده راهم
                           بگذر از من چون که دیگر زشت و سر تا پا گناهم
 
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
                  با همه خوبی و پاکی ................
 

 

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه یکم دی 1384 و ساعت 23:36 |