تبليغاتX
به نام آنکه

 

بس شنیدم داستان بی کسی

 بس شنیدم قصه ی دلواپسی

 قصه ی عشق از زبان هر کسی

 گفته اند از نی حکایت ها بسی

 حال بشنو از من این افسانه را

 شرح حال این دل دیوانه را

 چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

 گویی از با من نشستن ننگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

 دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

 عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

 لیک با عاشق نشستن عار نیست

 کار او آتش زدن من سوختن

 در دل شب چشم بر در دوختن

 من خریدن ناز و او نفروختن

 باز آتش بر دلم افروختن

 سوختن در عشق را از بر شدیم

 آتشی بودیم و خاکستر شدیم

 از غم این عشق مردن باک نیست

 خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

 آه می ترسم شبی رسوا شوم

 بدتر از رسواییم تنها شوم

 وای از این صیدو آه از آن کمند 

 پیش رویم خنده پشتم پوزخند

 بر چنین نامهربانی دل مبند

 دوستان گفتند و دل نشنید پند

 پیش از این پند پنهان دوستان

 حال هم زخم زبان دوستان

 خانه ای ویران تر از ویرانه ام

 من حقیقت نیستم افسانه ام

 گر چه سوزد پر ولی پروانه ام

 فاش می گویم که من دیوانه ام

 تا به کی باید چنین دیوانگی

 پیلگی بهتر از پروانگی

 گفتمش آرام جانی گفت: نه

 گفتمش شیرین زبانی گفت: نه

 می شود یک شب بمانی گفت: نه

 گفتمش نا مهربانی گفت : نه

 دل شبی دور از خیالش سر نکرد

 گفتمش با افسوس او باور نکرد

 چشم بر هم می زند من نیستم

 می گشاید چشم من، من نیستم

 خود نمی دانم خدایا کیستم

 یک نفر با من بگوید چیستم

 بس کشیدم آه از دل برونش

 آه اگر آهم بگیرد دامنش

 با تمام بی کسی ها ساختم

 دل سپردم سر به زیر انداختم

 این قماری بود و من نشناختم

 وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

 آه غیر از من کسی دیوانه نیست

 گریه کردن تا سحر کار من است

 شاهد من چشم بیمار من است

 فکر می کردم که او یار من است نه

 فقط در فکر آزار من است

 نیتش از عشق تنها خواهش است

 «دوستت دارم» دروغی فاحش است

 یک شب آمد زیر و رویم کرد ورفت

 پای بند جستجویم کرد و رفت

 این دل دیوانه آخر جای کیست

 آن که مجنونش منم لیلای کیست

 مذهب او هر چه بادا باد بود

 خوش به حالش که اینچنین آزاد بود

 بی نیاز از مستی می شاد بود

 چشم هایش مست مادر زاد بود

 یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

 بیست سالم بود پیرم کرد و رفت

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت 21:32 |

فهمیده ام که آدم ها گاهی اوقات انسان را به شگفتی وا می دارند. بعضی وقت ها درست همان کسی به تو کمک می کند تا سرپا بایستی که انتظار داشتی تو را به زمین بزند.

فهمیده ام که گرمی، دوستی، محبت و مهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.کسی که بتواند آن ها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.

فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.

فهمیده ام که باید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد هیچ کس حرف او را باور نکند.

فهمیده ام که زندگی مثل دستمال کاغذی لوله ای است. هر چه به آخرش نزدیکتر می شود سریع تر می گذرد.

فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد.

فهمیده ام که بیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.

فهمیده ام که هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است.

فهمیده ام که مهربانی از کمال مهمتر است.

فهمیده ام که هر برخوردی هر چند کوتاه، از خود تاثیری به جا می گذاریم.

فهمیده ام که مهم نیست چه اتفاقی برای آدم می افته. مهم اینه که در موردش چی کار می کنیم.

 

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت 21:10 |
شبی از پشت یک

تنهایی نمناک و بار انی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

                              تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس 

                              تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

 

با آرزوي يلدائي خوش براي همه آريائيان از جمله ايرانيان و خصوصا دوستان خوبم

 

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت 20:56 |

شب نشانه تاريكی اهريمنی و روز نشانه روشنی ايزدی است. چون شب يلدا بلند‌ترين شب سال است كه پس از آن روزها بلند می‌شود و روشنی بر تاريكی چيره می‌گردد. از اين رو شب آغاز زمستان را زادشب ايزد فروغ پنداشته‌اند كه پس از چند هزار سال هنوز آريايی‌ها آنرا جشن می‌گيرند. در ايران به نام شب يلدا و در نزد عيسويان اين شب به زاد شب حضرت مسيح نام گرفته است.

ايلنا: ايرانيان باستان می‌پنداشتند كه "بغ مهر" در كوه البرز در يك غار از فروغ زاده شده است، چون از برخورد دو سنگ آذری سخت به همديگر آذرخش می‌جهد، از اين رو پيدايش مهر را هم چنين می‌پنداشتند كه مهر هم مانند آذرخش از دل سنگ برون جسته است پس نبايد پنداشت كه مهر از سنگ زائيده شده ،بلكه زاده فروغ است و به جهان آمدنش چنين است.
ايرانيان باستان شب يلدا را زاد شب مهر می‌پنداشتند‏، يلدا ، واژه سريانی و به معنی تولد است با آنكه از تاريكی شب يلدا سخن زياد گفته شده است، اما هر شب يلدايی تاريك نيست.
تاريكی و روشنايی شب يلدا بستگی به گردش ماه‌های قمری در ماه‌های خورشيدی دارد. شب نشانه تاريكی اهريمنی و روز نشانه روشنی ايزدی است. چون شب يلدا بلند‌ترين شب سال است كه پس از آن روزها بلند می‌شود و روشنی بر تاريكی چيره می‌گردد. از اين رو شب آغاز زمستان را زادشب ايزد فروغ پنداشته‌اند كه پس از چند هزار سال هنوز آريايی‌ها آنرا جشن می‌گيرند. در ايران به نام شب يلدا و در نزد عيسويان اين شب به زاد شب حضرت مسيح (ع) نام گرفته است.
ايرانيان دوران كهن، برای اين كه اين شب‌ها را كه تا اندازه‌ای بی‌آزارسازند ، آتش افروختند تا هم روشنايی در خانه باشد و هم به خاطر نيرويی اورمزدی ديوان و پريان و جادوگران از خانه دور شوند. زيرا عقيده داشتند در خانه‌ای كه آتش در آن هست ديوان و جاودان راه نمی‌توانند يافت.
ايرانيان در اين شب‌ها‏، به ويژه در شب‌های دراز زمستان به دور آتش گرد می‌آمدند و پاسی از شب را در آنجا می‌گذرانند. اين شب‌ها كه به دور آتش می‌گذشت آتشان نام داشت و امروز نيز در روستاهای خراسان به شب نشينی آتشان می‌گويند.
خاموش شدن آتش گناهی بزرگ بود‏، چون معتقد بودند كه پس از خاموش شدن آتش ارواح زيانگر به خانه می‌تازند.رسم بر اين شد كه هر شب تا پگاه كسی نگاهبان آتش باشد تا خاموش نشود.
طولانی‌ترين شبهای سال شب انقلاب شتوی است كه پس از آن آفتاب از برج قوس نيماسپ به برج جدی تحويل می‌شود و روزها اندك اندك بلندتر می‌شود. طولانی‌ترين شب سال نظر ايرانيان نحس بود و در فرهنگ‌ها نيز از نحوست آن سخن رفته است. چرا كه مردم می‌پنداشتند كه در اين سرمای سخت زمستانی كه از ديدار خورشيد محروم بودند و بنا بر عقيده مذهبی مهم اعتقاد داشتند كه اين شب طولانی‌ترين حمله اهريمن را در پی دارد و چون فردای آن شب روشنايی ، روشنايی غالب می‌شد و روز طولانی‌تر می‌شد‏. مردم برای دفع نحوست آن شب و باز آمدن خورشيد در فردای آن شب به تساوی می‌نشستند و گرد هم به دور آتش جمع می‌شدند و در انتظار بر آمدن خورشيد و در واقع زايش دوباره خورشيد بودند كه نحوست شب دراز را با تولد خود از بين می‌برند. ايرانيان ، برای اينكه در شب يلدا كه شب كشتن اهريمن است ،خوش بگذرد بازمانده‌های ميوه‌های پاييزی را جمع كرده و بر خوان می‌نهادند و گاهی تا بامداد شادی و شب زنده‌داری می‌كردند اين ميوه‌های خشك و تر "ميزد" نام داشت و ميهمانی مذهبی بود و فديه‌ای بود كه نثار اورمزد می‌كرد و چون پس از زمستان فرا می‌رسيد و ديگر ميوه‌ای پروده نمی‌شد اين خوان ميوه و خوراكی‌ها شگون داشت و زمستان را كه پيش بود پر بركت می‌كرد. امروز نيز همين رسم به جای مانده است و در اين شب معمولا انار و سيب و به و خربزه و هندوانه و دانه‌های انگور آويخته كه به ويژه در آذربايجان برای همين شب ذخيره شده‌اند و ميوه‌های خشك زينت مجلس شب چله در خانه‌ها است تا بيدار ماندن را در اين شب مطبوع و دلنشين كنند.
ايرانيان به اين ترتيب به پيشباز شب چله می‌رفتند كه از روز يكم دی ماه آغاز می‌شد و تا دهم بهمن ادامه داشت و اين چهل روزی است كه شدت سرما در آن زياد است پس چله كوچك آغاز می‌شود و بدين مناسبت كوچك خوانده می‌شد كه شدت سرما در آن كمتر بود و اين چله هم تا ٢٠ اسفند ماه ادامه می‌يافت و از آن پس آغاز بهار بود و شكفتن شكوفه‌ها و برطرف شدن سرما.
ايرانيان را رسم چنان بود كه هرگاه نام روز و ماه برابر می‌شد آن روز را جشن می‌گرفتند.
ماه دی متعلق به اورمزد بود و دی كه از تحول واژه پهلوی "ددو " DAVV پديد آمده است از ريشه "دا" DA ، به معنی آفريدن و دادن است و "ددو " يا "دی" به معنی آفريدگار است. روز اول هر ماه نيز "هرمزد" نام دارد و بدين ترتيب در اول دی ماه نام روز با نام ماه برابر می‌شود و بدين ترتيب در اين روز جشن بزرگی برپا می‌شد.
شب چله يادگاری دور از دوران اوستايی است ايرانيان قديمی سال دوازده ماهه را تمثيلی از جهان دوازده هزار ساله می‌پنداشتند كه دارای دوره‌ای ٣٦٥ روزه است و به چهار فصل به سه ماهه آن را تقسيم می‌كردند.
آغاز سال عبارت بود از دوباره زاده شدن يا دوباره پيدايی خورشيد و آن اول دی ماه بود كه خورشيد از چنگال شبهای اهريمنی نجات می‌يافت و كم كم فرمانروايی خود را در جهان می‌گسترد. خورشيد مظهری از ايزد بزرگ "ميترا" نجات دهنده مسيح جهان بود كه می‌بايستی در شب يلدا نيروهای اهريمنی را شكست دهد و همين ميترا خورشيد است و ايرانيان روز اول دی ماه را روز تسلط خورشيد بر جهان ميدانستند و روز تولد ميترا را كه در روز بيست و يكم دسامبر بود جشن می‌گرفتند و زمانی كه ميترا ، ميترا پرستی به صورت دينی بزرگ در آمد و به روم رفت و از آنجا به جای جای جهان راه يافت. اين آئين در دينهای ديگر هم ريشه دوانيد.
ايرانيان باستان می‌پنداشتند كه ايزد مهر ناجی بشر و سوشيانت است و در آخر زمان بر روی زمان خواهد آمد و رستاخير خواهد كرد و به نياكان خود شربت بی مرگی خواهد داد و اهريمن و يارانش را با آتشی كه به جهان خواهد افتاد نابود خواهد كرد. پس از آنكه دين مسيحی در روم و مسيح رواج يافت و اندك اندك جای آيين مهر را گرفت بيشتر آيين مهری كه از ايران مزدايی گرفته شده بود در دين مسيح به يادگار ماند و ميلاد مهر به ميلاد مسيح تغيير شكل داد و در مشرق زمين رواج يافت.


مراسم شب يلدا
آنچه از مراسم شب چله و شب يلدا در ميان همه مردم مانده است شب نشينی شب چله است در اين شب ميوه‌های تابستانی كه نگاهداری شده سفره شب چله را می‌آرايند و مردم در كنار اين سفره به شادی می‌نشينند. اما در شهرستان‌ها شب چله با مراسم بيشتری همراه است. در روستاهای خراسان معمولا خانواده پسری كه با دختری نامزد شده است برای دختر هديه می‌فرستد و رسم هديه فرستادن برای دختر در آذربايجان نيز مرسوم است. در آذربايجان به همراه هديه‌ای كه برای دختر می‌فرستند آذوقه يكسال دختر را نيز به خانه اش می‌فرستند و اين هدايا را در طبق‌های بزرگ كه با تور و نقل و هندوانه شب چله را كه به بهترين شكل ممكن تزئين كرده‌اند بر دوش جوانان فاميل می‌گذارند و جوانان فاميل تا زمانی كه شاباشی از سوی مادر دختر دريافت نكند اين هدايا را تحويل مادر عروس نمی‌دهد، اما پس از اينكه در آذربايجان به خانه شوی خود آمد ، اين مراسم توسط خانواده دختر انجام می‌شود و خانواده دختر برای او هديه می‌فرستد. در شهر خوی در اين شب خوردن پشمك كه شباهت زيادی به برف دارد رواج دارد. اما رسمی جالب در كرمان رواج دارد، در اين شب مردم تا صبح بيدار می‌مانند و می‌پندارند كه در آن شب باران به شكل هيزم شكنی كه پشته هيزم را بر دوش دارد به خانه نياكان مستمند می‌رود و به آنها هيزم می‌دهد و اين هيزم‌ها تبديل به شمش‌های طلا می‌شود ،اين رسم ياد‏آور بابا نوئل در مراسم كريسمس است و نشان می‌دهد كه يلدای ايران و كريسمس مسيحی از يك مايه سرچشمه گرفته است، از آنچه كه گذشت بر می‌آيد كه برپايی شب يلدا از آئين‌های ايران باستان ريشه گرفته‌اند و درگذر زمان به جای جای جهان ريشه دوانيده‌اند پس بر ماست كه به هر چه با شكوه‌تر برگزار كردن اين شب ياد و خاطره اقوام كهن خويش را زنده و جاويدان نگه داريم.


منابع:
- جهان فروری(خشی از فرهنگ ايران كهن) نوشته دكتر بهرام فروشی ، انتشارات دانشگاه تهران
- بغ مهر، بررسی و تاليف احمد حمامی ، انتشارات داور پناه
- لغت نامه دهخدا.

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 و ساعت 23:10 |
 
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
 دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
 دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
 سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد .
 روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
 لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
 همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود
  
 
 
 برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 و ساعت 16:32 |

خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري

 

صبح بلند شي ببيني ديگه دوسش نداري

 

خيلي سخته كه هيچ جايي نباشه واسه اشتي

 

بي وفا شه اون كسي كه واسش جونتو گذاشتي

 

خيلي سخته كه تو زمستون غم شبيه روي برفا

 

چه مي سوزونه گاهي قلبو زهر تلخ بعضي حرفا

 

خيلي سخته اون كسي كه اومد كردت ديوونه

 

هوساش وقتي تموم شد ديگه پيشت نمونه

 

خيلي سخته اگه عمر جادويي شهوت تموم شه

 

نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه

 

خيلي سخته اون كسي كه مي گفت : واسه چشمات ميميره

 

بره و ديگه سراغي از چشمات نگيره

 

خيلي سخته تا يه روز حرفاي اون باورت شه

 

نكنه يه روز ندامت حرف تلخ اخرش شه

 

خيلي سخته كه يه روز عزيزي عازم سفر شه

 

تازه فرداي همون روز دوست عاشقش با خبر شه

 

خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال و چيدن

 

به خدا كم غصه اي نيست جون تو،تو رو نديدن

 

خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي

 

وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي

 

خيلي سخته تو پاييز با غريبي اشنا شي

 

اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي

 

خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم

 

اونقده عاشق كه ندونن ديوونه كدوميم

 

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 22:26 |

           در هر طبقه اي، در جست و جوي افراد مثبت براي ايجاد ارتباط باشيد.

          در هر سخنراني، در جست و جوي ايده هاي جالب باشيد.

          در هر فصل كتاب، در جست و جوي مفهوم هايي باشيد كه براي شما مهم هستند.

          با هر دوستي، درباره ايده جديدي كه به تازگي يادگرفته ايد، صحبت كنيد.

          از هر معلمي سئوال هاي خود را بپرسيد.

          ليستي از اهداف، افكار و رفتار مثبت خودتان تهيه كنيد.

          به خاطر داشته باشيد، شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد

+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 و ساعت 12:38 |

به چه مانندكنم موي پريشان تورا

به دل تيره شب يا به يكي هاله دود

كه پريشان شده وريخته برچهره ماه

به چه مانند كنم سرخي لبهاي تورا

به يكي لاله شاداب كه بنشسته به كوه

به شرابي كه نمايان بود از جام بلور

به صفاي گل سرخي كه بخندد درباغ

يا به ياقوت درخشاني درنور چراغ

مرمر صاف تنت رابه چه مانند كنم

به يكي ابر سپيد

يابه يك مخمل خوشرنگ نوازشگرگرم

به گل ياسي كه پاشيده بر آن پرتو ماه

 يابه قويي كه رودنرم وسبك دردل آب

به چه مانند كنم خلوت آغوش تورا

به يكي بسترگل به پرستشگه عشق

يابه خرمن ياسي كه بوي خوش آن راهمه جابادبرد

+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و ساعت 0:26 |
خاک ای بستر تنهایی من
همه ی عمر سفر کردم و
آخر به تو برمی گردم
همه ی عمر ز هر کوچه و
پس کوچه ی این راه دراز
همه جا گشتم و آخر
به تو بر می گردم.
….
همچو برگی در باد
در عبور از گذر تند زمان
من به هر سو رفتم
من به هر بانگ خوش آهنگ و
بد آهنگ زمان رقصیدم
فصلها را دیدم و دراین قصه ی تقدیر
چه خطها خواندم
چه خطرها دیدم
گاهی در اوج به خود بالیدم
گاهی در قعر زمین لرزیدم
همه وقت با دل خود بودم و تنها بود
لحظه ایی با دگران
مست و غزل خوان بودم
….
ولی ای خاک
ای بستر تنهایی من
همه را می دهم آخر
به تو برمی گردم.
+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و ساعت 0:20 |

آنگاه که بگویی              

به نام خدا
خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را
یاری خواهم کرد
 
خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد
دریای آرزویت مرداب غم نگردد
بر چهره ات نبینم گردی زنامرادی
از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد
جام دلت همیشه لبریز شهد بادا
در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد
+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت 9:30 |

غبار روي صفحه مانيتور آلوده‌ترين و

 سمي‌ترين غبارهاست


توصيه پژوهشگران به كاربران رايانه: يك روز در ميان صفحه‌ مانيتور

 خود را با دستمال مرطوب تميز كنيد

غبار روي صفحه مانيتور و تلويزيون آلوده‌ترين و سمي‌ترين غبارهاست.

طبق پژوهش‌هاي انجام شده در دانشگاه هاروراد نشان داده

 كه غبار روي مانتيور رايانه‌ها داراي مواد شيميايي مؤثر در بروز

 عارضه‌هاي گوناگون از قبيل اختلال در توليد مثل و

  بيماريهاي عصبي است كه مي‌تواند بسيار خطرآفرين باشد.

 

بر اساس نتايج اين پژوهش‌ها اين غبارها در روي مانتيورهاي مسطح يا در

 اصطلاح فلت و فلترون بسيار سمي‌تر ازساير

 صفحات است.

پژوهشگران توصيه مي‌كنند كاربران رايانه‌ها از تماس مستقيم دست با

 صفحه مانيتور خودداري كرده و يك روز درمیان صفحه‌ مانيتور خود را با دستمال مرطوب تميز كنند.

 
+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت 9:27 |

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 0:23 |

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد.

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم .بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان

اتفا ق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهد.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد.

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نيز ميل دارد بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست. بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است دچار آفت مي شود.

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترين لذت دنيا است.

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 0:17 |

  

زمانیکه از شب گذشتی و به پهنه ی نور و صبح رسیدی

چشمانم عاشقانه صدایت می زد

جاده خسته از تکرار خواهانت بود

و تو

سرد تاریک غمناک

دستهایم صادقانه دعایت می کرد

تو شب را پشت سر گذاشتی

محکم پایدار سر بلند

تمنایت کردم ولی تو باز

سرد تاریک غمناک

این قصه تکرار می شد

تو بر شب چیره شدی

و من در افق به انتظار

اکنون روزهای بسیاری سپری شده و من هنوز هم صدایت می زنم

دعایت می کنم

و تو هنوز هم

سرد تاریک غم ناک

هنوز کشف ات نکرده ام

یادداشت های دفتر خاطراتم

برای کسی که رفتن را ترجیح داد

 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 23:48 |

                                    زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب

 روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند

 امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و

 دیروز مردی را دیدم که ....

 خسته ام ،

 گاهی از خودم هم خسته می شوم !

 گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است

 چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم

 حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ،

 یک جسم متحرک  ...  از روحم خبری نیست !

 هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش

 حال خوشی ندارم ،

هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا ازجبر زمانه و یا ...

 
 

+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 23:39 |
                               باز می خواهم ترا پيدا کنم
با تو شايد خويش را معنا کنم
من کی ام ؟ گر خودشناسی داشتم
کی زخود بودن هراسی داشتم ؟
هان ای آئینه معنا کن مرا
گم شدم در خويش پيدا کن مرا
فرصتی تا رود را پيدا کنم
قطره قطره خويش را دريا کنم
اهرمن دارد مجابم می کند
لای لایش گاه خوابم می کند
آه ... اگر اين قطره در " شن " گم شود
" ظاهر " م در چاه " باطن " گم می شود
شيشه اين ديو در دست من است
همت اما ، وای با اهريمن است
های ای آئينه تصويرم مکن
آنچه می خواهد " من " پيرم مکن
های ای آئينه حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پيدا کن مرا
با من دریائی من موج باش
در حضيض من هوای اوج باش
می توانی ، می توانی " آن " من
باز گردانی " من انسان " من
شيخ ما ديريست شبها با چراغ
ديگر از انسان نمی گيرد سراغ
الفتی تا ما چراغ او شويم
خانه خانه در سراغ او شويم
+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت 12:35 |
 
                          اگر مي داني در اين جهان كسي هست                    
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد 
مهم نيست كه او مال تو باشد
مهم اين است كه فقط باشد
زندگي كند ، لذّت ببرد
و نفس بكشد
 
 
 
+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت 12:30 |

دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک
دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام
کاش ميدانستي
دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان
دست من در طلب دخترکي است
که خطا ناکرده پشيمان باشد
دوستي خنده اجباري نيست
دوستي رقص صنوبرها نيست
و دل من آگاهست
و زمين سخت به خود مي لرزيد
باد بر شاخ درختان ميگفت:
با وفا همنفسي پيدا نيست !...
هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد
عشقشان عشق خياباني بود................
دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد
دوستي عطرا قاقي ها نيست
چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
تو پيام آور شادي هايي
دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل
دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي
و به گوش همه ميگفتي تو
دوستي ما عشق ما
عشق خياباني نيست

کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي

+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 21:44 |
  دلم براي كسي تنگ است كه ‍‍؛
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد ودستهاي سپيدش رابه آب  مي بخشيد ...
 دلم براي كسي تنگ است كه ؛
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...
 دلم براي كسي تنگ است كه ؛
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....
كسي كه   بود با من و  بي من ماند ...
كسي كه ....   آه  ...
 
                     دگر كافيست  ...
                                                               حميد مصدق
+ نوشته شده توسط حمید در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 21:40 |
اي عشق !
آزادم كن
تا چون مرغابيان مهاجر ،
از اين مرداب ملال پر كشم .
اي عشق !
آزادم كن
تا چون سيلي كه مي مويد و مي خروشد ،
به دريا روم .
اي عشق !
آزادم كن
تا چون آتش بي لگام جنگل ،
تا چون تندري كه به بانگ بلند مي خندد
تاريكي را بدرم
و بنياد غم را بر اندازم .
اي عشق ،
آزادم كن .
 

حال که من آزادم و میدانم

به هيچ چيز و هيچ كس ، جز دل خود ، تكيه نکنم
می گویم هر آنچه را که می خواهم
و بگویید هر آنچه را که می خواهید
                                                     از آغاز ،
                                            حرفي در ميان نبود .
                                                گفتن اين حرف ،
                                                         اما ،
                                                    حرف ها به ميان آورد !                               
+ نوشته شده توسط حمید در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 10:54 |
                 
+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 23:57 |
آس اول به شما خورد ، حاکم بازی شدین
حکم و دل کردین و از حکمتونم راضی شدین
 
دل تو یار تو و دل منم یار منه
توی دستم دل ندارم ، ولی هوادار منه
 
دل تو با دل ما رحم و مروت نداره
روی شاه خستهً ما ، آس پیک و میذاره
 
اگه کُت شم ، بازیه عشقمو باختم به چشات
امتیاز اولو میدم ، میمیرم تو نگات
 
شما به شیش رسیدین هیچی نصیب ما نشد
شاه مست دوتا چشمات ، روی دستت پا نشد
 
میشه امید تو رو فقط تو یه جمله نوشت
فکر کردی میام به جنگت ، فقط با یه سرباز خشت
 
دل تو شاه دل و رو دل ما سر می زنه
به دلت بگو عزیزم ، آس دل دست منه
 
همه حکما دست تو ، بی بیِ ، بی دل واسه ما
همه دلها دست تو ، یه دل عاشق واسه ما... 
+ نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 21:3 |
 به تو دلبسته شدم
از همان روز که قاموس زمان
چله از قلب فرو مرده من باز گشود
به تو عادت کردم
چون دم و باز دمم
که همه عمر مکرر شده است
و نمیدانم من
ونمیدانیم ما
که چه تعداد نفس
در همه عمر دراز
رفته در کام فرو
گاه حتی ز تو آزرده شدم
تو گل وحشی دشت
من یکی مست تماشای رخت
وه که پیکان نظر بازی تو
خوش فرو هشت
در این قلب ستمدیده من
و من واله تو
به عبث در هوس چیدن تو
دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو
تا تو را در کشم اندر تن خود
آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم
ساقه ناب گل وحشی دشت
خار خود می خلد اندر تن من
آری ای آبی نیلوفریم
من همان شب پره ام
که شبی راز غم عشق تو را
با یکی شمع نهادم به میان
شمع نالید ز شب تا دل صبح
و شرر بر تن زارم بفکند
و کنون باز منم شب پره سوخته پر
و سحر نزدیک است
لیک اینبار دگر می دانم
و تو هم می دانی
عمر یک شب پره شب تا سحر است
پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم
تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم
لیک ای چشمه زیبایی و نور
بر بلندای افق
گر گذر کرد دلت
یاد این عاشق پر سوخته کن
که تو را دید شبی
و
شبی رفت ز یاد


شعر از:حمید نازلی
+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 17:41 |