امشب منم که راهی کوی توام
امید وصال می کشد سوی توام
تا دست رسد شبی به گیسوی توام
می ایم و آشفته تر از موی توام
امشب منم که راهی کوی توام
امید وصال می کشد سوی توام
تا دست رسد شبی به گیسوی توام
می ایم و آشفته تر از موی توام
سیه چشمی به کار عشق استاد
مرا درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد
«فریدون مشیری»
هميشه در آن سوي ناکامي ها خدايي هست
که
داشتنش جبران همه نداشتن هاست
به شبهای تودل بستم که زلف و شانه پیدا شد
به چشمان تو خو کردم که صد افسانه پیدا شد
رها کردم دل خودرابه دشت بی خیالیها
هزاران لاله درسرمای این ویرانه پیدا شد
شکستم عاشقانه بین دستان صمیمیّت
که لیلی بر سردرعشق این دیوانه پیداشد
به صودای وصالت همچنان پیوسته می سوزم
که دراین بزم تنهایی پر پروانه پیدا شد
هوای این و آن درسر نمی آید که برخیزم
چنان مستم که گویی طوطی مستانه پیدا شد
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
« اخوان ثالث»
این مرد خودپرست
این دیو این رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روی من و خیره در منست
گفتم به خویشتن
ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
ایینه تمام قد رو به رو شکست
«حمید مصدق»
آسمان را نهفته ام در چشم
کهکشانی ستاره می بارم
گر چه لب را به خنده بخشم گاه
یک تلنگر دوباره می بارم
عمری از من بر فت و در فکرم
از چه با هر اشاره می بارم
صبح و شب در ستیز با عقلم
هم که بر مرگ چاره می بارم
با ترحم نظر مکن بر من
چونکه با این نظاره می بارم
بگذر از من که طالعم درد است
من که با هر اشاره می بارم
خسته از التهاب پاییزم
از سر تب بهاره می بارم
می گدازم تو را به داغ تبم
آتشم من شراره می بارم
« هورمزد یعقوبی نژاد »
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری
«قیصر امین پور»